برچسب:
نویسنده: ماهان زمانی
جامعه در خروش، از گوگوش تا سروشسیدعلی همچــنان کلــه شــق و چمـــوش.پای منقل دمـق، بی تـوان و رمـقمانده و امانده، فرمانده، بی تاب و توش.کار و بارش شده، خود-خوری، غُرغُریصبح، شب، توی هرجلسه، یا زیرِ دوش.دل نمانده براش، از خروش و خراشگوئیا خیکی از سیر و سرکه ست توش.توی کابوس خونبارِ خود رفته استیک قدم مانده تا سرنگونیش، دوش.بعد با ترس و لرز اغتشاشیده استبرخود و بخت برگشته ی خود، خموش.باز البته از رو نرفته ست هنوزسنگ پا خورده گویی و آبیم روش.گوید ای هرکه یا هرچه یا هرکجاای خدا، ای فلک، ای طبیعت، بهوش!.دینِ حق دارد از دست ما می رودآی مهدی، دقیقـاً کجــــایی؟ .. بکوش!.از ته چاه بیرون بیا زودتربی توقف لباس سپاهی بپوش.آید از غیب ناگه ندا بی اداکای فلان ِ فلان، جانی خرقه پوش.باش تا عبرت روزگارت کنندعاقبت کودکان و زنان با خروش.تا دُم ات را بگیرند و بیرون کشنداز توی چاله ای در خیابانِ شوش
برچسب:
نویسنده: ماهان زمانی
دخترا، این آخوند جلاد استدشمنِ هرچه آدمیزاد است.بچه کُش، سنگدل، ستم پیشهصحنه گردانِ گشتِ ارشاد است.از کنارش فرار باید کردکه در انسان ستیزی استاد است.گول لبخند ظاهرش نخوریدمارِ هار است، سخت شیاد است .کار و بارش دروغ پردازیستفکر و ذکرش فریب و بیداد است.مفسد و فاسد و.... فلان و فلان،نــه. بگو تخمِ هرچه افساد است.گرچه ویران نموده ایران راخودش البته باغ اش آباد است.بگریزید از توی این عکسدخترا، این آخوند جلاد است.
برچسب:
نویسنده: ماهان زمانی